‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ دی ۱۴, سه‌شنبه

کارتن‌خواب

صبح وقتی داشتم ماشین را پارک می‌کردم پیرمردی ژنده پول نزدیک آمد و گفت: "دیشب داشتم ضایعات جمع می‌کردم که شهرداری من را گرفت و به گداخونه برد، صبح که ولم کردن برگشتم اینجا، اما گاری ضایعاتم نیست، نمی‌دانم دیشب بردنش یا صبح، شما ندیدینش؟"
برخلاف باور عموم ما، خیلی از کارتن‌خواب‌ها انسان‌های باشرفی هستند که برای یک لقمه نان سخت کار می‌کنند، شاید شرافتی بیشتر از دکتر و وکیل و بازاری... فقط رسم روزگار آنها را به این مرحله از زندگی کشانده است.

۱۳۹۵ مرداد ۷, پنجشنبه

کتاب نوشته: دم را دریاب، ساول بلو

می‌خواهم به تو بگویم که با بدبختی ازدواج نکن، بعضی از مردم چنین می‌کنند، با بدبختی می‌خوابند، با بدبختی می‌خورند، و هرلحظه را با بدبختی زندگی می‌کنند، درست مثل زن و شوهر.

دم را دریاب، ساول بلو
Seize the Day, Saul Bellow

۱۳۹۴ مرداد ۹, جمعه

فیلم نوشته (The Mist)

آماندا: تو به انسانها اعتقاد داری؟
دن: نه به‌هیچوجه
آماندا: خدای من! حرفتو قبول نمی‌کنم، ذات مردم خوب و نجیبه.
دن: آره، تا زمانی که ماشین‌ها کار کنند و تو بتونی به پلیس زنگ بزنی، اما فقط کافیه همینارو ازشون بگیری، توی تاریکی رهاشون کنی و بترسونیشون... دیگه هیچ قانونی باقی نمی‌مونه

Amanda: You don't have much faith in humanity, do you?
Dan: None, whatsoever.
Amanda: I can't accept that. People are basically good; decent. My god, David, we're a civilized society.
David: Sure, as long as the machines are working and you can dial 911. But you take those things away, you throw people in the dark, you scare the shit out of them - no more rules.

The Mist, Frank Darabont (Based on Stephen King's Novel)

۱۳۹۴ تیر ۲۶, جمعه

سی و یک

سی حس عجیبی داشت، سه دهه عمر، ورود به دنیایی تازه، موهایی که تار به تار رو به سفیدی است و این احساس که از یکجایی به بعد دیگر بزرگ نمی‌شویم! پیر می‌شویم.

اما سی‌ویک مثل همیشه شروع شد، روزمره، آرام و بدون اتفاق تازه، بی‌تفاوت به عمری که به طولش اضافه می‌شود یا از باقیمانده‌اش کم می‌شود. گذشت یک سال از دهه چهارم زندگی.

۱۳۹۳ آذر ۲۶, چهارشنبه

فیلم نوشته (کارآگاه حقیقی)

من فکر می‌کنم وجدان انسان، یک گام اشتباه در مسیر تکامل بود. ما زیادی به خودآگاهی رسیدیم، طبیعت مفهومی را خلق کرده که از خودش مجزا بود، ما موجوداتی هستیم که طبق قانون طبیعت اصلاً نباید وجود داشته باشیم.
ما موجوداتی هستیم، برده توهم داشتن نفس، پیوستگی احساسی! جوری برنامه‌ریزی‌شده‌ایم که بهمان این باور را می‌دهد برای خودمان کسی هستم؛ 
درحالی‌که درواقع همگی هیچی نیستیم.

Detective Rustin Spencer
True Detective, Season 1, Episode 1


۱۳۹۳ آذر ۱۵, شنبه

کتاب نوشته (عقاید یک دلقک، هاینریش بل)

جنگیدن و مبارزه با سلاح روان در مقابل بعضی انسان‌ها کار بیهوده‌ای است. گاهی وقت‌ها از اینکه دیگر نمی‌توان دوئل کرد، تأسف می‌خورم.

عقاید یک دلقک، هاینریش بل

۱۳۹۳ آبان ۵, دوشنبه

کتاب نوشته (عقاید یک دلقک، هاینریش بل)

او هنوز هم نمی‌تواند قبول کند که انسان بایستی بعضی کارهای حتی به‌ظاهر احمقانه را فوراً و بدون تفکر و تعمق انجام دهد.

عقاید یک دلقک، هاینریش بل

۱۳۹۳ شهریور ۲۹, شنبه

کتاب نوشته (عقاید یک دلقک، هاینریش بل)


هر دو می‌دانستیم که دیگران علیرغم واقع‌گرا بودنشان به ابلهی‌ـه عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی می‌مانند که هزاران بار دست‌هایشان را به گردن خود می‌رسانند، اما قادر به کشف نخ‌هایی که به‌وسیله آن‌ها آویزان شده‌اند نیستند.

عقاید یک دلقک، هاینریش بل

۱۳۹۳ مرداد ۲۸, سه‌شنبه

کتاب نوشته (عقاید یک دلقک، هاینریش بل)

دانستن اینکه انسان‌ها زیر فشار و تحت تأثیر انواع جهان‌بینی‌شان دست به چه کارهایی خواهند زد اصلاً کار ساده‌ای نیست.

عقاید یک دلقک، هاینریش بل

۱۳۹۳ تیر ۱, یکشنبه

کتاب نوشته (عقاید یک دلقک، هاینریش بل)

هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت، باید آن‌ها را همان‌گونه که یک‌بار اتفاق افتاده‌اند، فقط تنها به خاطر آورد.

عقاید یک دلقک، هاینریش بل

۱۳۹۳ خرداد ۲۲, پنجشنبه

کتاب نوشته (عقاید یک دلقک، هاینریش بل)

امروزه شکل‌های عجیب‌وغریب و ناشناخته‌ای از فحشا وجود دارد که در قیاس با آن، فحشای واقعی، حرفه‌ای شرافتمندانه و درست به‌حساب می‌آید...

عقاید یک دلقک، هاینریش بل

۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

کتاب نوشته (عقاید یک دلقک، هاینریش بل)

هیچ کس در این دنیا چون در بطن موقعیت خاص انسانی دیگر قرار ندارد نمی‌تواند احساس صحیح و درستی در مورد بدی یا خوبی مسئله‌ای داشته باشد. واقعیت این است که هر فردی همواره به نوعی خارج از وضعیت و شرایط انسانی دیگر قرار دارد.

عقاید یک دلقک، هاینریش بل

۱۳۹۲ بهمن ۱۳, یکشنبه

روزمره‌ها: انتخاب

در زندگی همه چیز بر اساس اطمینان نیست، گاهی ناچار به انتخاب هستیم.
و انتخاب نکردن، بدترین نوع انتخاب است.

۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه

اندوه روزها

ما اشیاء یا افرادی که ما را شاد می‌کنند به کنار خود جمع می‌کنیم، اما بعد از گذشت مدتی، یا آن‌ها عوض می‌شوند و یا ما عوض می‌شویم، و کم‌کم نه تنها شادمان نمی‌کنند بلکه باعث غم و اندوه می‌شوند. اما توهمی از امید به آینده و برگشتن اوضاع به قبل باعث می‌شود که ما آرام‌آرام این اندوه را تحمل کنیم، و در فضایی بین گذشته و آینده، در اندوه حال غرق شویم، تا زمانی که تبدیل به مردگان زنده‌ای می‌شویم که تنها کار آن‌ها گذران زمان است...

۱۳۹۲ دی ۱۹, پنجشنبه

مشکل خوب بودن...

مشکل این نیست که مردم نمی‌خواهند خوب باشند، مشکل اصلی آن جایی است که در شرایط خاص نمی‌توانند خوب بمانند...

۱۳۹۲ آذر ۲۴, یکشنبه

روزمره...

گاهی لازم است آدم یک ضربه محکم بخورد، ضربه‌ای چنان محکم که نفسش بند بیایید و حتی نتواند آهی بکشد، ضربه‌ای که بعد از آن به خودش نظاره کند و ببیند کجای این دنیا ایستاده، چه می‌کند!؟ ضربه‌ای که باعث شود دوباره خود را ارزیابی کند و دوباره شروع کند، این بار با شناخت بیشتر از خود و جایی که ایستاده است. ما به مرور زمان گرفتار روزمرگی می‌شویم و مسیر خود را گم می‌کنیم و این روند آن‌قدر آرام پیش می رود که قبل از این که بفهمیم کیلومتر‌ها از مسیر دور شده‌ایم...
مهم نیست این ضربه چه آسیبی می‌رساند، گاهی لازم است، قبل از اینکه برای برگشت خیلی دیر شود.

۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه

بعضی افراد هستند که تا به حال ندیدی‌شان و پای حرف‌هایشان ننشستی، کلاً شناختی از نزدیک نداری، فقط دورادور... اما اون ته‌های قلبت حس می‌کنی که انسان‌های خوبی هستند، و وقتی خبردار می‌شوی که حال خوبی ندارند، دلت به شدت می‌گیرد و ناراحت می‌شوی...
از صمیم قلبم آرزوی سلامت برای این انسان‌های نیک روزگار دارم و

دوست داشتم من هم می‌توانستم یکی از این انسان‌ها باشم...

۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

حرف‌ها...

برخی حرف‌ها برای گفتن‌اند و برخی برای نگفتن.
نگفتن حرف‌های گفتی همان‌قدر آسیب می‌رساند که گفتن حرف‌های نگفتنی...

کتاب نوشته: انسان خداگونه: تاریخ مختصر آینده، یووال هراری

 یک سرباز فلج که پایش را ازدست‌داده، ترجیح می‌داد به خود بگوید "من خود را فدای شکوه جاودانی ملت ایتالیا کردم" تا اینکه بگوید ...