‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات فارسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات فارسی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ بهمن ۲۹, دوشنبه

۱۳۹۷ بهمن ۷, یکشنبه

#کتاب_نوشته: فریدون سه پسر داشت، #عباس_معروفی

ای لعنت به این بی‌کاری، آدم را پوک می‌کند، بی‌غیرت می‌کند، محو می‌کند، و به محفظه‌ای شیشه‌ای پرتاب می‌کند که نمی‌فهمی هویت اجتماعی نداری.

فریدون سه پسر داشت، عباس معروفی

۱۳۹۷ بهمن ۳, چهارشنبه

#تایپوگرافی: #عراقی

غم گرد دل پر هنران می‌گردد
شادی همه بر بی‌خبران می‌گردد
زنهار! که قطب فلک دایره‌وار
در دیدهٔ صاحب‌نظران می‌گردد

عراقی

۱۳۹۷ دی ۲۴, دوشنبه

#تایپوگرافی: #خیام

برخیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذران
در کار جهان اگر وفایی بودی
نوبت بتو خود نیامدی از دگران

خیام

۱۳۹۷ دی ۱۴, جمعه

#تایپوگرافی: #سعدی

ای صوفی سرگردان، در بند نکونامی
تا درد نیاشامی، زین درد نیارامی
جامی چه بقا دارد، در رهگذر سنگی؟
دور فلک آن سنگست، ای خواجه تو آن جامی

سعدی

۱۳۹۷ دی ۱۱, سه‌شنبه

۱۳۹۷ دی ۵, چهارشنبه

#کتاب_نوشته: فریدون سه پسر داشت، #عباس_معروفی

به آلمانی که حرف می‌زنی حالتی در صدایت نیست، نه غمی، نه غم بادی، ای مرده‌شور این حال آدم را ببرد که فقط وقتی به زبان مادری حرف می‌زند، همه هستی‌اش می‌آید بالا، آدم رو می‌شود. حرف که می‌زنی خودت را تعریف می‌کنی.

فریدون سه پسر داشت، عباس معروفی

۱۳۹۷ آذر ۲۲, پنجشنبه

#کتاب_نوشته: فریدون سه پسر داشت، #عباس_معروفی

همیشه یک جای دل تنگ است، غمی گوشه‌ی خنده‌ات کمین کرده مثل ابر سیاه دارد از یک سوی آسمان پیش می‌آید که ویرانت کند. نم اشکی گوشه‌ی چشم می‌ماند برای روز مبادا، یا می‌ماند که همیشه باشد.

فریدون سه پسر داشت، عباس معروفی

۱۳۹۷ آبان ۲۸, دوشنبه

#کتاب_نوشته: سال بلوا، #عباس_معروفی

کاش می‌شد با یک باران تند همه کثافت‌ها را شست و برد در عمق زمین، حتماً بعد از طلوع آفتاب همه‌چیز پاکیزه و براق می‌شود.

سال بلوا، عباس معروفی

۱۳۹۷ آبان ۵, شنبه

#کتاب_نوشته: سال بلوا، #عباس_معروفی

* کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این‌همه دروغ و ریا نبیند، دنیا به‌دست دروغ‌گوها و پشت‌هم‌اندازها و حقه‌بازها اداره می‌شود.

* چرا هر بادی از هرجایی می‌وزد، بنیان ما را می‌کند؟

سال بلوا، عباس معروفی

۱۳۹۷ مهر ۲۱, شنبه

#کتاب_نوشته: سال بلوا، #عباس_معروفی

چه می‌دانستم روزبه‌روز گرفتارتر می‌شوم؟ چه می‌دانستم مثل سنگریزه‌ای که از کوه فرو می‌غلتد و در هر چرخش بار برمی‌دارد، عاقبت به هیئت بهمن بزرگی در دره‌ای دور پهن می‌شوم؟ چه می‌دانستم هرچه دورتر شوم بی‌چاره‌تر و درمانده‌تر می‌شود.

-سرزمین ما کجاست؟
-هر جا که آدم خوش است، خوش است.

سال بلوا، عباس معروفی

کتاب نوشته: انسان خداگونه: تاریخ مختصر آینده، یووال هراری

 یک سرباز فلج که پایش را ازدست‌داده، ترجیح می‌داد به خود بگوید "من خود را فدای شکوه جاودانی ملت ایتالیا کردم" تا اینکه بگوید ...