۱۳۹۶ آبان ۹, سه‌شنبه

#کتاب_نوشته: ساعت‌ساز نابینا، ریچارد داوکینز

تکامل هیچ هدف بلندمدتی را دنبال نمی‌کند، به دنبال هیچ کمالی در دوردست‌ها نیست  و هیچ آرمانی برای انتخاب طبیعی وجود ندارد، با همه اینها خودبینی بشر همواره این گمان را به وجود می‌آورد که نژاد ما هدف نهایی تکامل بوده است.

ساعت‌ساز نابینا، ریچارد داوکینز
The Blind Watchmaker, Richard Dawkins

۱۳۹۶ آبان ۸, دوشنبه

#کتاب_نوشته: به خدای ناشناخته، #جان_اشتاین‌بک

این زمین مملو از ارواح است، نه؛ ارواح سایه‌های ناتوان واقعیت هستند، آنچه اینجا زندگی می‌کند واقعی‌تر از ماست، ما بسان اشباحی از واقعیت آنیم.

به خدای ناشناخته، جان اشتاین‌بک
To a God Unknown, John Steinbeck

۱۳۹۶ آبان ۷, یکشنبه

#کتاب_نوشته: سرزمین گوجه‌های سبز، #هرتا_مولر

* مبدل به آدم‌های خودخواهی شدیم که برای تفهیم این حقیقت که به‌جای مردن هنوز زنده هستیم، به سلاح سکوت متوسل می‌شدیم.

* ما درهم‌شکستگانی بودیم، مریض شایعه‌سازی درباره مرگ قریب‌الوقوع دیکتاتور، و ملول از کشته شدن کسانی که قصد فرار داشتند. ما بیش‌ازپیش دل‌مشغول فرار بودیم، بدون آنکه به آن بیندیشیم. ناکامی برای ما مثل نفس کشیدن طبیعی می‌نمود. سهم ما از آن، هم‌تراز سهمی بود که از اعتماد به یکدیگر نصیبمان می‌شد و بعد هرکدام از ما به‌آرامی چیز خاصی برای خودمان به آن می‌افزودیم، اندکی قصور شخصی، به‌عنوان فعالیت جنبی.

* در زیر آشیانه کلاغ‌ها پیشنهاد کرد که من و او باهم از راه دانوب فرار کنیم. او روی مه حساب می‌کرد، دیگران روی باد، شب یا روز روشن. کاری هم نمی‌شد کرد. افراد از موضوع واحدی برداشت‌های گوناگون دارند. من گفتم "مثل رنگ دلخواه" اما در دلم گفتم: "مثل انتخاب شیوه مردن"

سرزمین گوجه‌های سبز، هرتا مولر
The Land of Green Plums, Herta Müller

۱۳۹۶ آبان ۴, پنجشنبه

#کتاب_نوشته: تسلی بخشی‌های فلسفه، #آلن_دوباتن

* چه لزومی داد برای اجزای زندگی گریه کنیم؟
کل زندگی گریه دارد.

* آیا شجاعت آن را داریم تا نتیجه بگیریم که موهبت عقل که این‌همه آن را می‌ستاییم و بر اساس آن خود را ارباب آفرینش می‌دانیم، برای عذاب ما در ما به ودیعه نهاده شده است؟ دانش به چه دردی می‌خورد اگر به خاطر آن آرامش و متانتی را از دست دهیم که در فقدان دانش از آن بهره‌مند می‌بودیم؟

تسلی بخشی‌های فلسفه، آلن دوباتن
The Consolations of Philosophy, Alain de Botton

۱۳۹۶ آبان ۳, چهارشنبه

#کتاب_نوشته: خاطرات روسپیان سودازدهٔ من، #گابریل_گارسیا_مارکز

ای‌کاش زندگی چیزی نبود که مثل رود گل‌آلوده بگذرد بلکه فرصت نادری بود تا در ماهیتابه ازاین‌رو به آن رو شویم و طرف دیگرمان هم تا نود سال دیگر سرخ شود.

خاطرات روسپیان سودازدهٔ من، گابریل گارسیا مارکز
Memories of My Melancholy Whores, Gabriel García Márquez

کتاب نوشته: انسان خداگونه: تاریخ مختصر آینده، یووال هراری

 یک سرباز فلج که پایش را ازدست‌داده، ترجیح می‌داد به خود بگوید "من خود را فدای شکوه جاودانی ملت ایتالیا کردم" تا اینکه بگوید ...