۱۳۹۴ بهمن ۲۱, چهارشنبه

کتاب نوشته (ماجرای عجیب سگی در شب، مارک هادون)

و این به خاطر این است که وقتی مردم به شما می‌گویند چه بکنید، معمولاً این کار گیج‌کننده است و معنی ندارد.
مثلاً، مردم اغلب می‌گویند "ساکت باش" اما نمی‌گویند تا کی ساکت باشید. یا علامتی می‌بینید که روی آن نوشته "روی چمن راه نروید" اما باید بنویسد: روی چمن دور این علامت راه نروید یا روی چمن‌های این پارک راه نروید برای اینکه چمن‌های زیادی هستند که اجازه دارید روی آن‌ها راه بروید.
در ضمن مردم تمام قوانین را زیر پا می‌گذارند. مثلاً پدر اغلب با سرعت بیش از 30 مایل در منطقه سرعت مجاز 30 مایل رانندگی می‌کند. و در کتاب مقدس آمده: "تو نخواهی کشت"، اما صلیبیون بودند، و دو جنگ جهانی و جنگ خلیج‌فارس و در همه این‌ها مسیحیان بودند که مردم را می‌کشتند.

ماجرای عجیب سگی در شب، مارک هادون
The Curious Incident of the Dog in the Night-Time, Mark Haddon

۱۳۹۴ بهمن ۱۱, یکشنبه

کتاب نوشته (دنیای قشنگ نو، آلدوس هاکسلی)

خوشنودی و خرسندی نه افسون یک نبرد جانانه با بدبختی را دارد، و نه جاذبه کشمکش با وسوسه یا سقوط مرگبار براثر هیجان و اضطراب یا شک و تردید را. خوشبختی هیچ‌چیز باشکوهی نیست.

دنیای قشنگ نو، آلدوس هاکسلی
Brave New World, Aldous Huxley

۱۳۹۴ بهمن ۸, پنجشنبه

کتاب نوشته (ناپیدا، پل استر)

با سیستم همراه شو تا آن را شکست دهی. به گمانم گفته‌ی ریاکارانه‌ای است، اما همه ناچارند غذا سر سفره ببرند و سقفی بالای سر داشته باشند.

ناپیدا، پل استر
Invisible, Paul Auster

۱۳۹۴ دی ۲۳, چهارشنبه

کتاب نوشته (سمفونی مردگان، عباس معروفی)

چه تنهایی عجیبی، پدر همیشه خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد.

سمفونی مردگان، عباس معروفی
Symphony of the Dead, Abbas Maroufi

۱۳۹۴ دی ۷, دوشنبه

کتاب نوشته (تهوع، ژان پل سارتر)

مردم در خانه‌هایشان هستند. چیز می‌خوانند، از پنجره آسمان را می‌نگرند. برای آن‌ها... وضع جور دیگری است. آن‌ها به طرز دیگری مسن شده‌اند. آن‌ها میان ارثیه‌ها و هدیه‌ها زندگی می‌کنند و هر تکه از اثاثشان پر است از بطری‌ها، پارچه‌ها، رخت‌های قدیمی، روزنامه‌ها، همه‌اش را نگه‌داشته‌اند، گذشته، تجمل مالکان است.
من گذشته‌ام را کجا نگه‌دارم؟ گذشته را توی جیب نمی‌شود گذاشت. برای مرتب چیدنش خانه‌ای باید داشت. من مالک چیزی جز تنم نیستم، مردی یکه و تنها با هیچ‌چیزی جز تنش، نمی‌تواند یادبودها را واایستاند. یادبودها از میانش می‌گذرند...

تهوع، ژان پل سارتر
Nausea, Jean-Paul Sartre

۱۳۹۴ آذر ۲۴, سه‌شنبه

کتاب نوشته (نامه به کودکی که هرگز زاده نشد، اوریانا فالاچی)

تو کفش چرمی به پا خواهی کرد چون کسی گاوی را کشته است و پوست آن را کنده تا از آن چرم بسازد، تو پالتوی پوست به تن خواهی کرد چون کسی یک حیوان، صد حیوان، را کشته است تا پوست از تنشان بکند. تو مرغ خواهی خورد چون کسی جوجه‌هایی را که به کسی آزاری نمی‌رساندند سربریده. و تازه همه ماجرا این نیست، چون آن‌ها هم به دیگرانی آزار رساندند، کرم‌هایی را می‌خوردند که می‌رفتند تا کاهو را بجوند. همیشه یکی هست که دیگری را می‌کشد یا پوست از تنش می‌کند تا خود باقی بماند.

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد، اوریانا فالاچی
Letter to a Child Never Born, Oriana Fallaci

۱۳۹۴ آذر ۱۸, چهارشنبه

کتاب نوشته (کافکا در کرانه، هاروکی موراکامی)


فقط یک اشتباه مادرزادی وجود دارد، و آن این است که می‌پنداریم زندگی می‌کنیم تا خوشبخت باشیم. تا زمانی که بر این اشتباه مادرزادی پافشاری کنیم، جهان پر از تناقض به نظرمان می‌رسد.

کافکا در کرانه، هاروکی موراکامی
Kafka on the Shore, Haruki Murakami

کتاب نوشته: انسان خداگونه: تاریخ مختصر آینده، یووال هراری

 یک سرباز فلج که پایش را ازدست‌داده، ترجیح می‌داد به خود بگوید "من خود را فدای شکوه جاودانی ملت ایتالیا کردم" تا اینکه بگوید ...