۱۳۹۶ دی ۲۱, پنجشنبه

۱۳۹۶ دی ۲۰, چهارشنبه

#کتاب_نوشته: حس یک پایان، #جولین_بارنز

او از روی منطق فکر می‌کرد و بر اساس نتیجه ذهنیتی منطقی دست به عمل می‌زد، درحالی‌که بیشتر ما تصمیم غریزی می‌گیریم و بعد یک نظام استدلال بر پا می‌کنیم که آن را توجیه کند.

حس یک پایان، جولین بارنز
The Sense of an Ending, Julian Barnes

۱۳۹۶ دی ۱۶, شنبه

#کتاب_نوشته: ویروس‌های ذهن، #ریچارد_داوکینز

فرد خود را ناگزیر می‌یابد که یک اعتقاد درونی را صادق صواب یا ارزشمند انگارد، اعتقادی که به نظر نمی‌رسد نیازی به شواهد یا استدلال داشته باشد، اما بااین‌حال شخص احساس می‌کند که کاملاً مجاب‌کننده و متقاعدکننده است. نام چنین باوری را "ایمان" می‌گذاریم، در مرحله بعد، فرد قوت و تزلزل‌ناپذیری ایمان را فضیلتی می‌داند گرچه ایمان پایه‌ای در شواهد ندارد. در حقیقت فرد احساس می‌کند هرچه شواهد کمتر باشند، آن باور ارزشمندتر است

ویروس‌های ذهن، ریچارد داوکینز
Viruses of the Mind, Richard Dawkins

۱۳۹۶ دی ۱۴, پنجشنبه

#کتاب_نوشته: بازمانده روز: #کازوئو_ایشی‌گورو

صحبت از نقطه عطف هیچ عیبی ندارد، ولی این لحظه‌ها را فقط بعد از گذشتن آنها می‌توان تشخیص داد. طبیعی است که وقتی امروز به این لحظه‌ها نگاه می‌کنیم، ممکن است به نظر برسد که آنها در زندگی انسان بسیار ذی‌قیمت بوده‌اند، ولی البته در همان لحظه تصور انسان غیرازاین است. در آن موقع درواقع این‌طور به نظر می‌رسید که انسان روزها و ماها و سال‌های بی‌شماری در اختیار دارد.

بازمانده روز، کازوئو ایشی‌گورو
The Remains of the Day, Kazuo Ishiguro
ترجمه: نجف دریابندری

۱۳۹۶ دی ۱۱, دوشنبه

#کتاب_نوشته: بچه‌های نیمه شب، سلمان رشدی

* آیا نبوغ چیزی بود که رابطه‌ای با خواستن و توانستن و دانستن و فهمیدن نداشت؟ آیا چیزی بود که در وقتی معین، خودبه‌خود مثل شال پشمی پاک و خوش‌نقش‌ونگاری روی دوش آدم می‌افتد و هرگز نیازی به شستن آن نیست؟

* آه، تضاد ابدی درون و بیرون! چون هیچ انسانی، در درون خودش، کامل و همگون نیست، همه نوع چون‌وچرا و چگونه در اندرونش انباشته است، یک‌لحظه کسی است و لحظه دیگر، کسی دیگر. از طرفی، تن آدمی کامل و همگون است. تفکیک‌ناپذیر است چون لباسی سراسر یک‌تکه یا چون پرستشگاهی مقدس.

بچه‌های نیمه شب، سلمان رشدی
Midnight's Children, Salman Rushdie

کتاب نوشته: انسان خداگونه: تاریخ مختصر آینده، یووال هراری

 یک سرباز فلج که پایش را ازدست‌داده، ترجیح می‌داد به خود بگوید "من خود را فدای شکوه جاودانی ملت ایتالیا کردم" تا اینکه بگوید ...