۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

امید

یک نفر بود که از بالای پشت بام به پایین افتاد، دو تا پاش شکست، یک چشش کور شد و یک دستش فلج شد؛ اما امیدش را از دست نداد...
تا بالاخره یک روز توانست دوباره به بالای پشت بام برود و این دفعه طوری پرید که مطمئن‌ باشد می میرد

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

عرش کبریایی

گاهی ما زندگی می کنیم, گاهی زندگی مارا. و اونی که اون بالا نشسته هم زمان هر دو را

۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

زندگی نسل جدید اینطوری شده که یک فایلو از این اتاق به اون اتاق واسه داداشت میل می کنی!

۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

نسبیت!

شخصا به نسبیت باور دارم, مخصوصا وقتی بحث سر زمان باشه, مثلا همین ماه رمضون انگار یک سال طول کشید

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

بعضی وقتها برای باران دعا می کنی و خدا دعایت را می شنود, بعضی وقتها دعا می کنی و خدا نمی شنود, اما بعضی وقتها برای بارش باران دعا می کنی و اون شاسکولی که جای خدا نشسته دسته را تا آخر میده پایین.
و سیل میاد
مراقب دعاهایت باش

پس فقط دو راه داری
یا دعا کنی و ریسکش رو قبول کنی
یا از پاکستان عبرت بگیری و بری آب معدنی بخری

کتاب نوشته: انسان خداگونه: تاریخ مختصر آینده، یووال هراری

 یک سرباز فلج که پایش را ازدست‌داده، ترجیح می‌داد به خود بگوید "من خود را فدای شکوه جاودانی ملت ایتالیا کردم" تا اینکه بگوید ...